X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 19 اسفند 1388

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زاین جا

هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.


به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را  
 
 
محمدرضا شَفیعی کَدکَنی
جمعه 14 اسفند 1388

شبی سرد در اوایل بهمن ماه - نوشته سپهر رادمنش

شبی سرد در اوایل بهمن ماه
نوشته: سپهر رادمنش
*** 


چند شب پیش، شبی سرد در اوایل بهمن ماه؛ 

من در حالیکه روی تخت دراز کشیده ام، با خود می اندیشم: "آخیییییییییششششششش. دیگه درد نداره، اما تو سوراخش، سر انگشت کوچیکم جا میشه... بابا لااقل میتونم یه چایی بخورم، میتونم ته دیگ بخورم..."
خودم یا صدای درونم یا وجدانم یا هر کوفت دیگر در نهادم فریاد برآورد: "زِر نزن اُسگل... میخوای اون وَرِشَم تر بزنی توش..."
نمی دانم چرا این صدای درونیات من با لهجۀ غلیظ ترکی با من کَل کَل می کند.
من بر خود نهیب زدم: "عجب خریه ها...، اَنتَر اَدبِت کجا رفته. اصن تو رو سَسنه اِشَک..."
خودم یا صدای درونم یا وجدانم یا هر کوفت دیگر: "یادت رفت نشسته خوابیدنتو... 25 بار تا صبح بیدار شدن رو... 2 تا شیشه لیدوکایینِ خالی هنوز رو پیشخونه ها... این هوا هم که قرص و چرک خشک کن خوردی... چند تا آمپول زدی؟ 12تا؟ نه 14 تا..."
من: "ای بر اون پدر هر چی صدای درون و وجدانه و کوفت و زهره ماره لعنت! خفه میشی یا خفت کنم!"
خودم یا صدای درونم یا وجدانم یا هر کوفت دیگر: "بخواب بابا، حال نداریم..."
***

دوشنبه 10 اسفند 1388

سیب های طلایی خورشید-نوشته: ری برادبری

 

سیب های طلایی خورشید
 نوشته: ری برادبری
ترجمه: ناصر آقایی
‏بازنویسی: سپهر رادمنش
 

*** 


این داستان در شماره مرداد ماهِ سال 1371 در مجله دانشمند منتشر شده است که با دگرگونی اندکی در گفتگوها و برخی واژه ها در این صفحه قرار می دهم. توضیحات از نویسنده وبلاگ است.
 

*** 


مقدمه مترجم:
سفر به خورشید؟
‏رویاست. رویایی که چشم انداز تحقق آن تا قرنهای آینده وجود ندارد.
‏ری بردبری، نویسنده داستانهای علمی تخیلی و خالق اثر معروف "فارنهایت 451" شما را به درون این رویا فرو می برد. با فلسفه خود نشان می دهد که اگر چنین رویایی به حقیقت بپیوندد، چه رخ خواهد داد و برخورد انسان با آن چگونه خواهد بود. 


 *** 

‏فرمانده گفت: "جنوب."
‏یکی از ا‏فراد ‏گروهش گفت: "ولی در فضا هیچ مسیر مشخصی وجود نداره."
‏فرمانده پاسخ داد: "وقتی که داری مستقیم به سمت خورشید میری و همه چیز زرد رنگ و گرم و بیحال میشه، معنیش اینه هست که داری فقط در یک مسیر حرکت می کنی."
‏چشمهایش را ‏بست و در حالی که به آهستگی نفس می کشید، به سرزمینی بسیار گرم و دور دست اندیشید. بعد سری تکان داد و گفت: "جنوب، جنوب. کشتیشان "فنجان طلا" و همچنین "پرومتئوس"(1) و نیز "ا‏یکاروس"(2)، نام داشت و مقصدشان منطقه شعله ور خورشید بود. آنها برای سفر به آن صحرای وسیع، دو هزار لیموناد ترش و هزار قوطی نوشابه گازدار با خود آورده بودند. در چنین لحظه ای که خورشید در برابر آنها می جوشید اشعار و جملاتی را به ذهن آنان جاری می کرد.
ـ "سیبهای طلایی خورشید"
ـ "ییتس."(3)
‏ـ "از گرمای خورشید دیگر هراسی نیست."
ـ "البته، شکسپیر."
ـ "فنجان طلا؟ اشتاین بک. کوزه طلا؟ استیفنر."
‏ـ "درباره جام طلا در پایان رنگین کمان چی؟ خدا اسمی برای خط سیر ما گذاشته. رنگین کمان."
ـ "درجه حرارت؟"
ـ "هزار درجه فارنهایت."
‏فرمانده از پشت عدسی بسیار بزرگ و تیره به بیرون خیره شد، و واقعا خورشید را دید، و تنها چیزی که در ذهن خود یافت، رفتن به سوی آن خورشید، لمس کردن آن و دزدیدن بخشی از آن بود. در درون کشتی محیطی بسیار سرد در جریان بود. در داخل راهروهای پوشیده از یخ، زمستانی تولید شده از گاز آمونیاک، همراه با طوفانی از دانه های برف حکمفرما بود. هر شراره ای که از آن آتشکده پهناور در بیرون کشتی سر می کشید و هر تنفس آتشینی که برمی خاست با چنان زمستانی پر از سستی در درون کشتی مواجه می شد که روزهای سرد بهمن ماه را به خاطر می آورد.
‏دماسنج سخنگو در سکوت منجمد غرولندش را سر داد:
‏ـ "درجه حرارت: دو هزار درجه  

 

ادامه داستان...