X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 30 خرداد 1385

لئوناردو داوینچی - بخش پنجم

 

V - شخصیت لئوناردو

حال ببینیم این استاد بزرگ هنر چگونه مردی بود. چندین تصویر هست که به موجب ادعا سیمای او را نشان می‏دهند. وازاری با حرارت بسیار از «زیبایی جسمانی او که هرگز چنانکه باید ستوده نشد» و «ظاهر پیراسته‏ای که بسیار زیبا بود و هر روح غمگینی را شاد می‏کرد» سخن می‏گوید؛ اما اظهارات وازاری مبنی بر مسموعات بود و ما هیچ‏گونه بینه‏ای برای قبول چنین ادعایی در دست نداریم. حتی در سنین میانه،‌ لئوناردو ریش درازی می‏گذاشت و آن را بدقت معطر و مجعد می‏ساخت. تصویری از لئوناردو، که به وسیلة خودش کشیده شده است، صورت پهن و لطیفی را با زلف آویخته و ریش سفید نشان می‏دهد. این تصویر اکنون در کتابخانة سلطنتی وینزر موجود است. تابلو پرارزشی در تالار هنری اوفیتسی او را با چهرة نیرومند، چشمان متجسس، موی و ریش سپید، و کلاه سیاه نشان می‏دهد. این تابلو کار یک نقاش ناشناس است. چهرة افلاطون در تابلو مدرسة آتن کار رافائل (1509) ظاهراً، و به عقیدة محققان، از آن لئوناردو است. تصویری از گچ،‌ در تالار هنری تورینو، لئوناردو را تا وسط سر طاس نشان می‏دهد و پیشانی، گونه‏ها، و بینی او را چین‏دار می‏نمایاند. این تصویر کار خود لئوناردو است. از قراین چنین برمی‏آید که پیری لئوناردو زودرس بوده است؛‌ وی، با وجود یک رژیم غذایی نباتی، در شصت‏وهفت سالگی مرد؛ و حال آنکه میکلانژ، که بهداشت را حقیر می‏شمرد و چندبار به بیماریهایی دچار شده بود، هشتادونه سال زیست. لئوناردو جامه‏های فاخر می‏پوشید، و حال آنکه میکلانژ چکمه از پای خویش در نمی‏آورد. لئوناردو در ریعان شباب به نیرومندی مشهور بود، نعل اسبی را با دست خم می‏کرد، شمشیربازی زبردست بود، و در سواری و ادارة اسبان مهارت داشت. اسب را بسیار دوست می‏داشت و آن را نجیبترین و زیباترین حیوان می‏‏شمرد. ظاهراً با دست چپ نقاشی می‏کرد و چیز می‏نوشت؛ لاجرم در نوشتن از راست به چپ می‏رفت و همین امر دستخط او را، بدون آنکه خودش مایل باشد، ‌ناخوانا می‏ساخت.

پیش از این گفتیم که همجنس‏گرایی او فطری نبود، بلکه ناشی بود از مناسبات نامطلوب زن‏پدری گرفتار با یک پسر شوهر نامشروع. احتیاج او به دادن و ستاندن محبت، در جوانانی تحقق می‏یافت که او بعداً برخود گردآورد. او تصویر زنان را خیلی کمتر از آن مردان می‏کشید؛ به زیبایی زنان اعتراف می‏کرد، اما ظاهراً در ترجیح دادن جوانان زیباروی به زنان با سقراط وجه مشترک داشت. در نوشته‏های متعددی که از او به جای مانده است، اثری از عشق یا حتی محبت ساده به زنان دیده نمی‏شود. مع‏هذا، بر بسیاری از مراحل طبیعت زن آگاه بود؛ هیچ‏کس در نمایاندن رقت دوشیزگی، مهر مادری، یا مکر زنان از او برتر نبود. محتملا حساسیت او، نوشته‏های رمزیش، و قفل‏کردن در کارگاه هنریش در شب از ضمیر مضطرب او نسبت به غیرطبیعی بودن تمایل جنسی و ترس از اتهام به الحاد بوده است. او علاقه‏ای نداشت که نوشته‏هایش توسط عدة زیادی از مردم خوانده شوند. در این باره چنین می‏نویسد: «حقیقت اشیا غذایی است ممتاز برای هوشمندان، نه عقول سرگردان.»

باژگونگی جنسی او محتملا بر سایر عناصر اخلاقیش مؤثر بوده است. نسبت به دوستانش بسیار مهربان بود. کشتن حیوانات را جایز نمی‏شمرد،‌ و «آسیب رساندن به هیچ موجود زنده‏ای را از طرف هیچ‏کس تحمل نمی‏کرد.» پرندگان محبوس در قفس را می‏خرید و آزاد می‏کرد. در سایر موارد، اخلاقاً غیرحساس به نظر می‏‏رسید. ظاهراً عشق وافری به طرح ادوات جنگی داشت. چنین می‏نماید که از رفتار فرانسویان نسبت به لودوویکو و به سیاهچال انداختن او متأثر نشد، ‌گرچه لودوویکو شانزده سال از او در میلان پذیرایی کرده بود. هنگام ترک فلورانس،‌ از اینکه می‏رفت تا به خدمت یکی از افراد خاندان بورژیا درآید متأسف نبود؛ هرچند مردم فلورانس از آن خاندان می‏ترسیدند و قدرت آن را تهدیدی برای آزادی خود می‏شمردند.‌ مانند هر هنرمند، هر مصنف، و هر همجنس‏گرا، فوق‏العاده متوجه به خود، حساس،‌ و مغرور بود. در یکی از یادداشتهایش چنین می‏نویسد: «در تنهایی مال خودت هستی، در جمع نیمی از وجودت متعلق به دیگران است؛ از این‏رو ناچار در هر محفلی باید وجود خود را طبق تمایل بیجای حاضران متفرق سازی.» لئوناردو همچون نوازنده یا سخنور خوبی می‏توانست مجلس‏آرایی کند؛ اما همواره دوست می‏داشت خود را از دیگران جدا سازد ودر کار خویش مستغرق شود. او چون هرگز گرسنگی نکشیده بود تا بیش از هرچیز قدر نان بداند، می‏گفت: «بزرگترین نعمت طبیعت، آزادی است.»

تقوا و فضایلش بر عیوب و نواقصش برتری داشتند. نفرت وی از معاشرت با زنان،‌ طبیعت او را آزاد می‏ساخت تا تمام هم خود را مصروف کار خویش سازد. حساسیت دردناکش هزاران جنبة حقیقت را،‌ که به چشم عادی دیده نمی‏شد،‌ برای او عیان می‏ساخت. گاه هنگامی که یک چهرة جالب می‏دید، او را در چندین کوچه و خیابان، یا حتی یک روز تمام، دنبال می‏کرد؛ آنگاه، پس از بازگشت به کارگاه هنری خویش،‌ آن را چنان تصویر می‏کرد که گویی در برابرش حاضر است. ذهن او همواره به اشکال،‌ اعمال، و افکار غریب توجه داشت. در یکی از یادداشتهایش چنین می‏نویسد: «رود نیل از تمام آبهای کنونی اقیانوسها آب به دریا فرستاده است؛ پس تمام دریاها و رودها بدفعات بیشمار از دهانة نیل گذشته‏اند.» در شوخیهای عجیب افراط می‏کرد؛ مثلا یک روز رودة تمیز شدة قوچی را در اطاقی مخفی کرد؛ وقتی دوستانش آنجا گردآمدند، روده را با یک دم آهنگری که در اطاق مجاور قرار داشت باد کرد تا حدی که آن پوست باد کرده مهمانان او را به کنار دیوارها پس نشاند.

کنجکاوی، خوی باژگون، حساسیت، و عشق لئوناردو به کمال به بزرگترین نقص او- عدم قابلیت یا بیمیلی او به تکمیل کار- اضافه شده و عیب بزرگی برای او ساخته بودند. شاید او به هر کار هنری با این فکر دست می‏یازید که مسئلة ترکیب رنگ یا طرح را حل کند، و وقتی راه حل آن مسئله را می‏یافت، دیگر ذوق خود را از دست داده بود. او می‏گفت: «هنر در تصور و طرح است،‌ نه در اجرا؛ این مرحله مربوط است به اذهان کوچکتر.» یا چنین بوده است که او برای کار خود نوعی ظرافت، مفهوم، یا کمال بخصوص قایل بوده است که روح صبور، و سرانجام بیصبریش، نمی‏توانسته‏اند آن را به مرحلة تحقق برساند؛ و از این‏رو ناچار آن را ترک می‏گفته است،‌ همان‏گونه که در مورد صورت عیسی عمل کرده است. بسرعت از کاری به کار دیگر یا از موضوعی به موضوع دیگر می‏پرداخت؛ به بسیاری از چیزها دلبستگی داشت و فاقد وحدت مقصود یا فکر بود. این مرد «جامع‏الخصال» مخلوطی بود از اجزای گرانبها اما نامتجانس؛ قابلیتهای او چندان زیاد بودند که نمی‏توانست برای نیل به هدف واحدی آنها را مهار کند و به سوی یک هدف متوجه سازد. در پایان زندگیش، با آه و افسوس می‏گفت: «من اوقات سودمندی را تلف کردم.»

پنج‏هزار صفحه مطلب نوشت، اما هرگز یک کتاب کامل به وجود نیاورد. از لحاظ کمیت، او بیشتر مصنف بود تا هنرمند. خود او از یکصدوبیست اثر صحبت می‏کند که پنجاه تای آنها باقی مانده‏‏اند. از راست به چپ می‏نوشت، رسم‏الخط نیمه شرقیش به این داستان که او زمانی به خاور نزدیک سفر کرد، خدمت سلطان مصر گزارد، و به دین اسلام مشرف شد تا حدی اعتبار می‏بخشد. صرف و نحوش ضعیف و املایش منحصر به فرد است. مطالعاتش متفرق و غیرمرتبط  بودند. کتابخانة کوچکی مرکب از سی‏وهفت مجلد داشت، از این قرار‌: انجیل؛ آثار ازوپ، دیوگنس‏ لائرتیوس، اووید، لیوس، پلینی مهین، دانته،‌ پترارک، پودجو، فیللفو،‌ فیچینو، و پولچی؛ سفرنامة مندویل؛ و رسالاتی در ریاضی، کیهان‏نگاری، کالبدشناسی، پزشکی، کشاورزی، کفبینی،‌ و فن جنگ. خود او چنین می‏گفت: «معرفت زمانهای گذشته و جغرافیا عقل را زینت و پرورش می‏دهند.» اما اشتباهات تاریخی بسیار او نشان می‏دهد که فقط معلومات متفرقی در تاریخ داشته است. آرزو داشت که نویسندة خوبی باشد؛ بارها برای کسب فصاحت کوشید- همان‏گونه که از توصیف مکرر او از یک حادثة سیل بر می‏آید: و شرح باروحی دربارة یک توفان و یک نبرد نوشت. آشکارا برسر آن بود که برخی از نوشته‏هایش را به چاپ رساند،‌ و بارها به مرتب کردن یادداشتهایش برای این منظور پرداخت. تا آنجا که می‏دانیم، در زمان زندگی خویش هیچ‏یک از آثار خود را به چاپ نرساند؛ اما ظاهراً به چندتن از دوستان خود اجازه داد که نوشته‏های منتخبش را ببینند، زیرا در آثار فلاویو بیوندو، جرونیمو کاردان، و چلینی به نوشته‏های او اشاره شده است.

دربارة علم و هنر متساویاً خوب می‏نوشت. پرمایه‏ترین اثر او رسالة نقاشی است که در 1651 چاپ شد. باوجود تنقیحاتی که در ایام اخیر در این رساله به عمل آمده است،‌ هنوز مطالبش گسسته، بینظم، و غالباً مکررند. لئوناردو، با پیشی گرفتن برکسانی که استدلال می‏کنند نقاشی را فقط می‏توان با نقاشی کردن آموخت، معتقد است که معلومات نظری صحیحی از این هنر به صاحبان آن یاری می‏کند، و نقادان را با این جمله به استهزا می‏گیرد: «کسانی که دمتریوس در شأنشان می‏گفت: من به بادی که از دهان آنان بیرون می‏آید بیش از بادی که از پایین تنة آنان خارج می‏‏شود ارج نمی‏نهم.» دستور اساسی او این است که هنرجو باید بیش از گرده‏برداری از کار هنرمندان، به مطالعة طبیعت بپردازد. می‏گوید: «ای نقاش، متوجه باش که وقتی به صحرا می‏روی، دقت خود را به اشیای مختلف معطوف داری، نیک برآنها بنگری،‌ به نوبت از یکی به دیگری بپردازی، و مجموعه‏ای از اشیای مختلف در ذهن فراهم آوری که از میان کم‏ارزشترین آنها انتخاب شده باشد.» البته نقاش باید کالبدشناسی، ژرفانمایی، و حجم‏نمایی با سایه روشن را بیاموزد؛ تصویری که حدود آن به وضوح مشخص باشد به یک نقش چوبی بیشتر شبیه است تا به یک پردة نقاشی. «تصویر را همواره طوری بسازید که جهت سینه با سر یکی نباشد.» -این یک رمز ملاحت ترکیبات نقاشی خود لئوناردو را تشیکل می‏دهد. بالاخره او چنین سفارش می‏کند: «تصویر را طوری بسازید که نشان دهد صاحب آن چه فکری در سر می‏پروراند.» آیا او در مورد مونالیزا چنین نکته‏ای را فراموش کرده بود، یا اینکه می‏خواست دربارة قابلیت انسان در خواندن روح همنوعان خود، در چشمان و لبان آن،‌ غلو کند؟

لئوناردو عادی در ترسیمهای خود واضحتر و بیشتر هویداست تا در نقاشیها و یادداشتهایش. شمارة یادداشتهایش از حد فزون است؛ تنها یک نسخة خطی او- کودیچه آتلانتیکو در موزة  میلان- هزار و هفتصد صفحه است. بسیاری از ترسیمات او طرحهایی عجولانه، و بسیاری دیگر چنان شاهکارهایی هستند که به موجب آنها ما باید لئوناردو را چیره‏دست‏ترین، نازک‏کارترین، و ژرف‏اندیش‏ترین رسام دورة رنسانس بدانیم. در ترسیمات میکلانژ و رامبران هیچ‏چیز نمی‏یابیم که بتواند با مریم عذرا، کودک، و قدیسه حنا، اثر لئوناردو، که اکنون در برلینگتن‏هاوس است، همتراز باشد. برای ترسیم هرمرحله از زندگی جسمی و بسیاری از مراحل حیات روحی، لئوناردو مداد نوک نقره‏ای، زغال، گچ قرمز، یا مرکب استعمال می‏کرد. آثار ترسیمی او بیشمارند: صدجوان نیمه یونانی در نیمرخ و نیمه‏زن در روح؛ صد دوشیزة زیبای باوقار، باطراوت، و باگیسوان پریشان به دست باد؛ پهلوانان مغرور به عضلات نیرومند؛ جنگجویان مبارزه‏طلبی که غرق سلاح و زره هستند؛ قدیسانی که یا فرشته‏رویند چون سباستیانوس، و یا خشکیده‏پوست چون هیرونوموس؛ شبیه‏هایی از حضرت مریم، که جهان را به دست فرزند خود نجات یافته می‏بیند؛ طراحیهای بغرنج از لباسهای بالماسکه؛ طرحهای شالها و تورها و جامه‏هایی که سروگردن را می‏آرایند، یا از بازو و یا شانه و یا زانو می‏آویزند و چین و تابهایی می‏سازند که با سایه روشن خود شکلی چنان حقیقیتر از اصل به نقش می‏دهند که انسان بی‏اختیار می‏خواهد آنها را لمس کند. تمام این اشکال مبین شوق و رمز حیاتند؛ اما در میان این تصاویر دلپذیر، نقوش ناهنجار و کاریکاتوری- سرهای بدشکل، صورتهای حیوانی، بدنهای معوج، سلیطه‏های جوشان از غضب، تصویری از مدوسا که به جای تارهای مو مارهایی برسردارد، پیرانی که گذشت زمان نزار و فرتوتشان کرده است. عجوزانی که آخرین مراحل انحطاط جسمانی را می‏پیمایند- نیز وجود دارند؛ اینها همه طرف دیگر حقیقت بودند که دیدگان دقیق و بی‏طرف لئوناردو به آنها توجه می‏کرد، آنها را تشخیص می‏داد، و بدقت برکاغذ رسم می‏کرد؛ چنان که گویی به کنه زشتیهای شیطانی نیز پی‏ می‏برد. این‏گونه اشکال در طرحهای او وجود داشتند، اما در نقاشیهایش، که نسبت به زیبایی وفادار بودند، تمام آنها از صحنه خارج می‏شدند. لکن او می‏بایست در فلسفة خود راهی برای آنها باز کند.

شاید طبیعت بیش از انسان او را خشنود می‏ساخت، زیرا طبیعت طبیعی بود و نمی‏توانست به شر متهم شود؛ هرشیء آن به نظر یک چشم بیغرض قابل بخشایش بود. بدین‏سان،‌ لئوناردو دورنماهای بسیار رسم، و بوتیچلی را برای نادیده‏ گرفتن آنها تحقیر کرد. سلک گلها را بدقت با قلم خود رسم می‏کرد: کمتر ممکن بود تصویری را نقاشی کند و آن را به وسیلة زمینه‏ای از درختان، ‌نهرها، کوهها، ابرها، و دریاها سحرانگیزتر ننماید. او تقریباً تمام اشکال معماری را از هنر خویش طرد کرد تا برای ورود طبیعت به آن راهی بازکند و به طبیعت امکان دهد تا فرد یا گروهی را که موضوع یک پردة نقاشی است در یک مجموعة متجانس جذب کند.

گاه لئوناردو دست خود را در طرح معماری می‏آزمود، اما موفقیتی حاصل نمی‏کرد. در میان طرحهای او یک رشته فانتزی معماری دیده می‏شود که عجیب و نیمه شامی است. گنبد را خیلی دوست می‏‏داشت و طرح نسبتاً زیبایی برای ساختن کلیسایی شبیه سانتا سوفیا، که لودوویکو درصدد بود در میلان بسازد، تهیه کرد؛ اما این کلیسا هرگز ساخته نشد. لودوویکو او را به پاویا فرستاد تا در تجدید طرح کلیسای جامع آنجا معاضدت کند؛ اما لئوناردو مجالست با ریاضیدانان و کالبدشناسان را برشرکت در آن ترجیح داد. لئوناردو، که از همهمه، کثافت، و تراکم جمعیت شهرهای ایتالیا متأثر بود،‌ به بررسی شهرسازی پرداخت و طرحی برای یک شهر نوین دو طبقه به لودوویکو تقدیم کرد. در طبقة اول می‏بایست وسایط نقلیة تجارتی حرکت کنند، و «بارهای مردم عادی» حمل شود؛ در طبقة دوم خیابانی به عرض بیست براتچا (تقریباً 13 متر) فقط برای متعینین تدارک شود. این معبر می‏بایست به یک طاقگان قوسی ستوندار متکی باشد و وسایل باربری نیز در آن رفت‏وآمد نکنند. این دوطبقه در فواصل مختلف می‏بایست به وسیلة پله‏های مارپیچی به یکدیگر متصل شوند، و نیز اینجا و آنجا برای تلطیف هوا آبنماهایی تعبیه شوند. لودوویکو برای این بلندگرایی پولی نداشت، و در نتیجه اشراف میلان همچنان ناچار بودند برروی خاک قدم رنجه دارند.