
بخشی از داستان «نبرد گریز ناپذیر» که داستان نهم از کتاب «من، آسیموف» است را اینجا می¬گذارم. کتاب را خودم به پارسی برگردانده ام. ویرایش و پیرایش را هم البته. این بخش از آن جهت زیبا و دارای اهمیت است که از قالب صرف علمی ـ تخیلی بیرون رفته و رفتار و اندیشه¬ی آدمیان را بررسی کرده و از آنجایی که سرچشمه¬ی این نوشته ذهن خلاق آسیموف است، پس بررسی را یک روبات انجام می¬دهد. در واقع هماهنگ کننده یک روبات است.
از
آنجا که این یک داستان علمی ـ تخیلی کامل نیست، می¬تواند هم در اینجا قرار داده شود
هم در وبگاه داستانهای علمی ـ تخیلی و نوشتار سپسین هم پیرامون این نوشتار است، اما نه در مورد
علمی ـ تخیلی به تنهایی؛ پس بهتر دیدم که در هر دو وبگاه این دو نوشتار را پست
کنم.
در پست بعدی پیرامون این بخش، نوشتاری خواهم نوشت.
*****
سوزان کالوین با آن که بر صندلیِ راحتی نشسته بود، به خود
اجازه¬ی آسوده نشستن نمی¬داد. رخسار سرد و لبهای نازک و یکنواخت او، حتی آوایش
تاکیدی بر گذر سالیان دراز داشت. و هر چند استیفن بایرلی یکی از مردانی بود که
می¬توانست او را دوست داشته باشد و به او اعتماد کند، با این حال نزدیک به هفتاد
سال داشت و عادت¬های پرورش یافته¬ی یک عمر زندگی به سادگی دگرگون¬پذیر
نبود.
هماهنگ کننده گفت: "سوزان، هر دوره از رشد و توسعه و پیشرفت آدم¬ها،
گونه¬ی ویژه¬ای از ستیزه و کشمکش داشته، مشکلات گوناگونی که گویا تنها با به کار
بردن زور میشد اونها رو به فرجام رسوند. و هر بار، در نهایت ناکامی، هرگز به کار
بردن زور هیچ مشکلی رو حل نکرده. در عوض، زنجیره¬ای از کشمکش و مشکلات رو به وجود
آورده، بعد خودش ناپدید شده، چی بهش میگن... آهان، آره « نه با ضربتی سخت، که با
ناله¬ای زار»۱ جوری که اقتصاد و محیط اجتماعی دچار دگرگونی شده. و بعد،
مشکلات تازه، و یک رشته جنگهای تازه. آشکارا یک چرخه¬ی بی¬پایان.
به دوران نوین
توجه کن. چندین رشته جنگ دودمانی و سلسله¬ای در سده¬های شانزدهم تا هژدهم برپا شد،
وقتی که مهمترین مسئله در اروپای اون زمان این بود که دودمان¬های هاپسبورگ یا
والوُییس بوربون می¬خواستند بر اون سرزمین حکمروایی کنن. این یکی از اون «نبردهای
گریز ناپذیر» بود، تا هنگامی که دیگه اروپا آشکارا نمی¬تونست دوپاره بمونه و هر
نیمه¬ی متعلق به یک خاندان موجودیت داشته باشد.



